تبلیغات
نوشته های یك معلم فیزیك - ماجرا...
تاریخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 04:19 ب.ظ | نویسنده : یاكاموز

بخش اول:

وارد كلاس كه شدم دیدم یه بسته رو میزم هست تو یك پاكت با تصویر باب اسفنجی! به روی خودم نیاوردم ولی بعد معلوم شد كه بسته مال من هست! توی پاكت یك كارت پستال بود و یك كادو!

وقتی كه پشت كارت پستال رو خوندم خیلی دستام لرزید بدجوری جلوی خودم رو گرفتم كه گریه نكنم! یك نامه ی محبت آمیز از طرف بچه های پیش كه قرار هست دیگه بعد از تعطیلات عید نیان مدرسه  یه جورایی این روزها روزهای آخر دوران تحصیلیشون محسوب میشه!

یك یادگاری از طرف اونها به من!

توی كادو هم یك ظرف بود كه خوشم اومد!

ولی نوشته ی من به خاطر این كادو نیست اینجاش مهمه كه بچه ها گفتند كارت پستال رو در ساعت مدرسه خریدند و دو نفر از بچه ها مخفیانه رفتند بیرون از مدرسه و اون رو خردیدند! و من هرچی فكر كردم دیدم نزدیكی های مدرسه جایی نیست كه كارت پستال بفروشه و حتما برای خرید چنین چیزی مسافت زیادی باید طی بشه!

و من واقعا متعجب شدم كه چطوری بچه ها میتونند از مدرسه خارج بشند بدون اینكه كسی خبر نداشته باشه!

بخش دوم:

سر جلسه ی شورای دبیران من و یكی از همكارا این موضوع رو مطرح كردیم و كاش چیزی نمیگفتیم! معاونان محترم به جای اینكه كم كاری خودشون رو قبول كنند شروع كردند به داد و بیداد و اینكه همیشه مراقب در ورودی هستند و حتی گریه كردن!

و در حالی كه در مدرسه یه عالمه موجود بیكار وجود داره ولی در مدرسه همیشه در امان خداست!

بخش 3:

زنگ آخر زنگ نماز محسوب میشه و اكثر معاونان و مدیر نماز تشریف میبرند و یه جورایی مدرسه به امان خدا سپرده میشه!دانش آموزا هم كه زبر و زرنگ از فرصت ها خوب استفاده میكنند و میتونند برند بیرون! حتی به خاطر نماز كلاسا دیر تر شروع میشه! چون وقتی نمیری سر نماز معاونا چپ چپ نگات میكنند وقتی هم كه زود میری نمازت رو میخونی كه زورتر بری سركلاس یه عده از دانش آموزان كه نماز جماعت میخونند دیر تشریف فرما میشن!

خوب به هر حال من امروز نماز نرفته بودم و یكم زودتر رفتم سر كلاس، بچه ها كه یكم با من احساس صمیمیت میكنند گفتند كه خانم ما الان ساندویچ سفارش دادیم و باید یكی بره دم در و سفارش ها رو تحویل بگیره!

تازه اینجاش جالب بود كه شخص تحویل دهنده به گوشی یكی از بچه ها تك زد كه بچه ها فهمیدند دم در هست!

من هم در تعجب فراوان هی سعی كردم جلوشون رو بگیرم كه نشد!

و بد بختانه مسئول كتابخانه بچه ها رو هنگامی كه داشتند ساندویچ ها رو دم در تحویل می گرفتند دیده بود و امروز من یه عالمه دچار استرس شدم كه حالم رو به شدت بد میكنه!

اگر مدیر بفهمه نمیدونم چه بلایی سر دانش آموزا میاد!

چرا باید بیكاران مدرسه ما از ساعت 12 كارشون رو تعطیل كنند تشریف ببرند خونه هاشون در حالی كه لحظه لحظه ی مدرسه احتیاج به مراقبت داره!