تبلیغات
نوشته های یك معلم فیزیك - خاطرات من از معلم بودن 2
تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : یاكاموز

در همان روز جهنمی كه یكی از روزهای ماه رمضان هم بود آمدیم خانه و هردو از شدت ناراحتی بیهوش شدیم. من كه قبل از این ماجرا بنابر دلایلی تصمیم گرفته بودم تا مدتی ادامه تحصیل ندهم، با وجود عصبانیت تمام به خودم قول دادم كه درسم را بخوانم و ارشد قبول بشم. حالا بگذریم كه در این مدت چه بلاهایی كه سرم نیومد. رفتار همسرم با من به كلی تغییر كرده بود. اون هم تحت فشار روانی شدیدی قرار داشت. هر چند وقت یكبار كه از طرف گزینش استان دعوت میشدم فقط خدا میدونه كه چه لحظات دشواری رو سپری میكردم. اون بازجویی های احمقانه و سوالات و اتهامات بی مورد.! همسرم به حدی عوض شده بود كه حتی بعضی از مواقع اجازه نمیداد كتابی در دست من باشه و  من مجبور بودم شب ها به طور مخفیانه درس بخونم. به هر حال اون روزها سپری شدند من هم كنكور دادم و مطمئن بودم كه قبول میشم. در این مدت كار ما شده بود نوشتن نامه های اعتراضی و جمع كردن استشهاد محلی كه بابا من اصلا شایسته این اتهامات نیستم. حتی شكایتی هم به دیوان عدالت اداری نوشتیم و به هرحال دیگه ماه اسفند بود كه كم كم زمزمه های این رو از این ور و اونور میشنیدیم كه اعتراض من مورد قبول واقع شده و من از سال بعد میتونم باز برم سر كار!

در این مدتی كه بیكار بودم چندان هم بیكار ننشسته بودم دو تا دوره كامپیوتری رو با نمره‌ی عالی و به صورت غیر حضوری گذروندم. و چون نمیتونستم حتی در آموزشگاه های خصوصی هم تدریس كنم چندتا دانش آموز سوم دبیرستان داشتم كه به اونها در خانه ی یكی از آشنایان درس میدادم و بعد هم یك كلاس اول دبیرستان تشكیل شد كه تجربه‌ی همه ی این كلاسها الان یكی از بهترین دارایی های من در امر تدریس هستند.

اوایل شهریور بود كه تلفن زنگ زد و مدیر پشت تلفن بود داشت ازم خواهش میكرد كه امسال دیگه در مدرسه اون مشغول بشم. انگار همه كارها داشت باهم درست میشد! من هم كه از خدا خواسته گفتم ه كاری بگید انجام میدم!

در اون لحظه حاضر بودم حتی به عنوان خدمتكار هم در مدرسه مشغول بشم چون من میدونستم كه نشستن در خانه در حالی كه حقم نبود چقدر دشوار و سخت و ناراحت كنندخ می‌باشد.

و روز اعلام نتایج كنكور فرا رسید. تقریبا ساعت 3 بود كه سیستم سازمان سنجش جواب داد. همسرم خوابیده بود و من با ترس و اضطراب فراون اعداد مربوط رو وارد كردم !

وااااااااااااااااااای من قبول شده بودم . از رشته ای كه عاشقش بودم اون هم از دانشگاه دولتی شهرمون! دیگه بهتر از این نمیشد واقعا محشر بود! داد و فریادی راه انداختم كه تا اون روز سابقه نداشت. همسرم و بقل كردم و گفتم كه دیگه همه چیز تموم شد. به همه زنگ زدم به هر كس كه میدونستم از قبولی من خوشحال خواهد شد!

روز ثبت نام یك هفته بعد بود و من با چه شور و اشتیاقی تمام این لحظات را سپری میكردم دیگر كسی جلودار من نبود راه های پیشرفت و ترقی دوباره به روی من باز شده بودند. دیگر قدر تمام لحظاتم را میدانستم و شاد بودم خیلی !

روزی كه ثبت نام كردم برای دانشگاه با یك جعبه شیرینی به مدرسه سر زدم و مدیر و معاونین مدرسه كه همگی از معلمان دوره ی دانش آموزی ام بودند و من را خوب میشناختند از این خبر خیلی خوشحال شدند .

و ...