تبلیغات
نوشته های یك معلم فیزیك - خاطرات من از معلم بودن 1
تاریخ : شنبه 27 خرداد 1391 | 08:41 ب.ظ | نویسنده : یاكاموز

اولین سالی كه وارد مدرسه شدم یعنی سه ماه پعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه تربیت دبیر ... یك هفته قبل از بازگشایی مدارس بود. با همسرم رفتم و با مدیر مدرسه صحبت كردیم اون موقع من نمیدونستم كه قرار هست چه بلایی سرم بیاد. ولی خوب اون روز خیلی خیلی خوشحال بودم با اینكه قرار بود سرپرست كارگاه كامپیوتر بشم!!!! ولی از اینكه مدرسه‌ای كه قرار بود توش كار كنم بهترین مدرسه شهر بود در پوست خودم نمیگنجیدم، در واقع بیشتر از این بابت خوشحال بودم كه قرار نیست در یك منطقه دور افتاده مشغول به كار بشم.! به هر حال از همان روز رفتم در كارگاه و تمام كامپیوتر ها رو وارسی كردم ( از این بابت مشكلی نداشتم چون در دوران دانشجویی یك مدتی هم تو سایت دانشكده كار كرده بودم.) و برنامه های لازم و توصیه شده مدیر رو نصب كردم و كم و كاستی ها رو نوشتم و تحویل مدیر دادم. و همینطور چند روزی به مدرسه رفتم و در كارهای بازگشایی مدرسه به كادر كمك كردم حتی یك روز هم در تمیز كاردن آزمایشگاه با مسئول آزمایشگاه همكاری كردم و نقشه های زیادی توی سرم برای پیشرفت خودم پرورش میدادم. تا اینكه روز بازگشایی فرا رسید با لباهای نو و روحیه ای سرشار راهی مدرسه شدیم همون سال همسرم هم معاون یكی از مدارس شده بود. مراسم بازگشایی به خیری و خوشی تموم شد و هنوز من توی دفتر بودم نزدیك ساعت یازده بود كه یهو دیدم همسر عزیزم دم در دفتر ایستاده و با چهره ای خاص چشمش كه به من خورد ازم خواست كه پیشش برم و گفت كه باید بریم اداره! من هم كه هنوز خبری از ماجرا نداشتم مرخصی گرفتم و با هم راه افتادیم . ( الان كه دارم این خاطرات رو مرور میكنم تلخی و زشتی اون روزها باز هم برام تداعی میشه) توی راه همسرم گفت كه بهش زنگ زدند و گفتند كه من دیگر نمیتونم وارد مدرسه بشم چون از طرف گزینش استان رد تعهد شده‌ام و من وقتی این رو شنیدم داشتم شاخ درمیاوردم واقعا دلیل این كار رو درك نمیكردم من و همسرم تا رسیدن به اداره همش امیدوار بودیم كه این خبر نادرست بوده باشه . ولی وقتی رسیدیم كارگزینی  و وقتی اون نامه نحس رو دیدیم ، وقتی همسر یك واااااااااای بلند كشید وقتی تمام وجودم یخ زد دیگر فهمیدیم كه همه چیز واقعیت دارد. من بیگناه به دلایلی كه خودم هم خبر نداشتم از كار بیكار شدم زندگی ما به شدت تحت تاثیر كار كردن من بود و اكنون هزاران هزار علامت سوال در روی سر ما در حال شكل گرفتن بود...

چرا ؟ به چه دلیل ؟ آن لحظه چیزی نمیدانستیم. به ما گفتند كه تا چند روز فرصت دارید كه به این نامه معترض شوید.

نامه را گرفتیم و با حالتی كه فقط خدا میداند و من ... با شرمی كه تمام وجودم را در برگرفته بود، با عصبانیتی كه وجود همسرم را در آغوش كشیده بود و با این حال به من دلداری میداد راهی خانه شدیم. چگونه خانواده را از این موضوع مطلع سازیم چگونه به مادرم كه تمام چشم امیدش به من بود خبر بدهیم زندگی ما چه خواهد شد؟ اگر تعهد من رد شود مجبوریم 4 یا 5 میلیون تومان جریمه هم به اداره آموزش و پرورش محترم بدهیم ولی از كجا ؟ ما كه زندگی خود را 3 ماهی بیشتر نیست كه شروع كرده ایم از كجا قرار بود این پول رل تهیه كنیم ؟ اینها تمام ذهنیاتی بودند كه ما را تا خانه همراهی نمودند.

چه روزهای جهنمی و بدی بودند؟